تاریخ و فرهنگ قوم جدگال

12- سید رَکَّل شاه: سید رکل شاه یکی از بزرگان منطقه بود و در روستای چوکات در دشتیاری (بخش پلان کنونی) سکونت داشت. او یکی از بزرگان و اولیای الهی، صاحب کرامت و مورد احترام مردم در مناطق دور و نزدیک بوده است.

در زمان وی ترکها(؟) به منطقه حمله کرده و از مردم مالیات خواستند. امّا مردم مخالفت کرده و نزد سیّد آمده و از ایشان کمک خواستند. سیّد نیز به همراه سپاهیان به میدان جنگ آمد و شمشیرش را بر زمین کوبید و گفت: هر کس این شمشیر را بردارد و به جنگ دشمن برود، همه را درو خواهد کرد.

شخصی از اهالی گُندَو به نام میر ملوک شمشیر سیّد رکل شاه را برداشت و به دشمن زد. او در حین درگیری چنان از خود بی خود شده بود که وقتی دشمنان یکی پس از دیگری نابود شده و فرار کرده بودند، رو به نیروهای خودی کرد و تعدادی از آنان را نیز از پای درآورد تا این که او را به دام انداختند.

سیّد رکل شاه در روستای چوکات مدفون و دارای گ


 

12- سید رَکَّل شاه: سید رکل شاه یکی از بزرگان منطقه بود و در روستای چوکات در دشتیاری (بخش پلان کنونی) سکونت داشت. او یکی از بزرگان و اولیای الهی، صاحب کرامت و مورد احترام مردم در مناطق دور و نزدیک بوده است.

در زمان وی ترکها(؟) به منطقه حمله کرده و از مردم مالیات خواستند. امّا مردم مخالفت کرده و نزد سیّد آمده و از ایشان کمک خواستند. سیّد نیز به همراه سپاهیان به میدان جنگ آمد و شمشیرش را بر زمین کوبید و گفت: هر کس این شمشیر را بردارد و به جنگ دشمن برود، همه را درو خواهد کرد.

شخصی از اهالی گُندَو به نام میر ملوک شمشیر سیّد رکل شاه را برداشت و به دشمن زد. او در حین درگیری چنان از خود بی خود شده بود که وقتی دشمنان یکی پس از دیگری نابود شده و فرار کرده بودند، رو به نیروهای خودی کرد و تعدادی از آنان را نیز از پای درآورد تا این که او را به دام انداختند.

سیّد رکل شاه در روستای چوکات مدفون و دارای گنبدی نیز است که زیارتگاه مریدان و مردم منطقه میباشد. مردم از مناطق دور و دراز و حتّی از کشور پاکستان نیز به زیارت این سیّد بزرگوار میآیند.

گفته میشود[1] که سید رکل شاه وصیّت کرده بود که وقتی فوت کند، ملا یاسین که فردی متدیّن و با تقوا  و از اهالی روستای تلنگ بود، او را غسل دهد. امّا وقتی که فوت نمود، یکی از ملاهای محل برای غسل دادن جنازه ایشان وارد شد. امّا از نگاه هیبت ناک سیّد که گویا زنده شده و با نگاهی غضبناک به وی خیره شده است، وحشت کرد و از ایشان فاصله گرفت.

پس از آن یکی از ملاهای دیگر وارد شد تا ایشان را غسل دهد. امّا او نیز از نگاه غضبناک سیّد از غسل دادن به ایشان خودداری میکند. تا این که فردی اطلاع میدهد که سیّد وصیّت کرده است که ملا یاسین ایشان را کفن و دفن کند.

وقتی که ملا یاسین حاضر میشود، چشمان مبارک این سیّد بزرگوار به حالت عادی برمیگردد.

13- سیّد عبدالخالق شاه: او یکی از سادات و از اولیای الهی و از اهالی روستای سیّدبار در دشتیاری (پلان) بود. گفته میشود که او صاحب کرامات بوده است و مردم منطقه به ایشان ارادت خاصّی داشتهاند.

هرگاه در منطقه افرادی با هم اختلاف و درگیری پیدا میکردند، وقتی که سیّد عبدالخالق شاه در وسط قرار میگرفت، آنان به حرمت این سیّد بزرگوار به جنگ و اختلاف خود پایان داده و با هم دوست میشدند.  

 

این سیّد بزرگوار در روستای سیدبار مدفون و زیارتگاه محبانش است. در هر جمعه مردمی که برای نماز جمعه به این روستا میآیند، ابتدا به مزار این سیّد بزرگوار رفته و پس از زیارت به مسجد وارد شده و به عبادت خداوند متعال میپردازند.

یکی از کرامات این سیّد بزرگوار این است که در هندوستان بلیط قطار گرفت تا به وطن خود برگردد. در این هنگام قطار خواست حرکت کند که وقت نماز فرارسیده بود. این سیّد بزرگوار چادر خود را پهن کرد تا نماز بخواند که او را صدا زدند تا سوار قطار شود که در حال حرکت است. امّا این سیّد توجهی به آنان نکرد و شروع به خواندن نماز نمود. قطار خواست حرکت کند که هر چه تلاش شد، قطار همچنان در جای خود میخکوب شده بود.

وقتی که این سیّد عزیز نمازش را به پایان رساند و سوار بر قطار شد، با عصایش بر بدنهی آن زد و گفت: « ای مخلوق خدا حالا میتوانی حرکت کنی». قطار نیز شروع به حرکت کرد.[2]

14- سید حسین شاه: ایشان از شخصیّتهای بزرگ و والا مقام و فردی عارف و با خدا میباشد. حتّی بینظیر بوتو نخست وزیر سابق پاکستان نیز به خاطر حرمتی که این بزرگوار داشت، در مقابل ایشان بر زمین مینشست و ایشان را بر صندلی می نشاند.

14- مفتی عبدالله نعیمی مکرانی: ایشان اهل دشتیاری بود و برای تحصیل به هندوستان سفر کرد و در آن جا به مدارج عالی فقهی رسید و به عنوان مفتی اعظم و بنا به درخواست اساتید خود در آن جا ماندگار شد و در شهر ملیر در کراچی حوزه علمیه مجددیه نعیمیه را بنا نهاد. 

ایشان از اولیای الهی بوده است. یکی از شاگردان ایشان بیان میکند که در هنگام نماز وقتی که در پشت سر ایشان اقداء میکرد، چنان لذّت میبرد که دوست داشت این نماز بیشتر طولانی شود. هنگامی که ایشان در محراب مسجد به نماز مشغول میشد، پاهای ایشان روی زمین قرار نداشت. بلکه از آن فاصله داشت و در هوا معلق بود.[3] 

15- مفتی غلام محمد نعیمی: ایشان فرزند مرحوم مفتی عبدالله بوده و پس از پدر بزرگوارش به مدیریت حوزه علمیه مجددیه نعیمیه پرداخت. ایشان شدیداً با عقائد وهابیت مخالفت میکرد و آن را به نقد میکشید. تا این که توسط این گروه به شهادت رسید.

 

16- مفتی محمدجان نعیمی: ایشان فرزند مفتی عبدالله نعیمی مفتی اعظم ملیر است که به جای پدرش سرپرستی حوزه علمیه مجددیه نعیمیه ملیر را برعهده گرفت.

17-  قاضی عبدالوهاب بن هاشم گُندَوی: قاضی عبدالوهاب ساکن روستای گندو از روستاهای دشتیاری بود. او برای تحصیلات عالیه دینی به هندوستان سفر کرد. پس از تکمیل تحصیلات و کسب مدرک قضاوت از هندوستان به وطن خویش برگشت و به تعلیم دینی مردم منطقه پرداخت.

 او که فردی متدیّن بود، به حل و فصل امور اختلافی مردم منطقه نیز میپرداخت. بر خلاف دیگر قاضیان، هرگز از مردمی که برای قضاوت در امور اختلافی خود به وی مراجعه میکردند، پولی به عنوان حق الزحمه نمیگرفت.

حکم و رأی وی مانند حکم و رأی یک قاضی دولتی تأثیر و اعتبار داشته است. در آن زمان در چابهار و شهرهای نزدیک دیگر، دادگاه وجود نداشت؛ و مسائل اختلافی مردمی که نزد دولت مراجعه میکردند، از طریق پاسگاههای اطراف به ایشان مراجعه میشد و مأمورین انتظامی (که در آن زمان ژاندارمری بود) نیز حکم ایشان را قابل الاجراء دانسته و کسی که محکوم میگشت، طبق قانون با وی برخورد میشد.

او مردی مؤمن و با خدا بوده است و گفته میشود که او خبر نزدیک بودن مرگ خود را در خواب دیده و همچنین محلی که در آن دفن شده را نیز دیده و به فرزندان خود وصیت کرده است که او را در آن جا دفن نکنند. چرا که خواب دیده است در زیر درختی خوابیده و سر و صدای ماشین و موتورها او را اذیت میکند.

جایی که ایشان دفن است در آن زمان جایی بوده که تپه و ریگزار بوده و امکان عبور ماشین و موتور از آن ممکن نبوده است. امّا سالها بعد به خاطر توسعهی شهری خیابانی از آن کشیده شد. پس از چندین سال دیگر آن خیابان خاکی به بلوار تبدیل شد که این قبرستان نیز در طرح توسعهی آن قرار گرفت و شهرداری خواست تا آن قبرستان را خراب کند، ولی راننده بولدوزری که در آن جا کار میکرد، وقتی که به آن قبرستان رسید و تعدادی از قبور را هم تخریب کرد، ناگهان دستگاه وی از کار افتاد و او هم ناگهان به خود لرزید و وحشت کرد و از آن جا دور شد و این قبرستان به خاطر وجود بزرگانی که در آن دفن بودند، از تخریب نجات یافت.

18- ملا عبدالرحمان بن رحیم داد سیّدباری: او برای تحصیل علوم دینی به هندوستان سفر کرد. پس از تحصیل به زادگاه خود در دشتیاری برگشت. او مردی مؤمن و متقّی بوده است. هرگز کسی را از خود نمیرنجاند. همیشه در زنده نگهداشتن مسئلهی امر به معروف و نهی از منکر کوشا بود. اگر کوچکترین منکری را از کسی میدید، با لحن نرم و برخوردی مناسب او را آگاه ساخته و راه درست را به او نشان میداد.

بنا به گفتهی ریش سفیدان محل او بسیاری از واقعات آینده را پیش بینی میکرد. مثلاً گفته بود که روزی خواهد رسید که مردم بر آهن پارهها سوار خواهند شد و با سرعت زیاد از جایی به جای دیگر خواهند رفت و مسیر چند روزه را در کمتر از یک روز خواهند پیمود. این موضوع برای مردم آن زمان غیر قابل باور بود.

در آن زمان چیزی به نام ماشین وجود نداشت و سالها پس از وفات ایشان، کم کم ماشین و موتور در منطقه پیدا شد و مردمانی که این پیش گویی را از ایشان شنیده بودند، باور کردند.

گفته میشود که ایشان حیوانات خانگی را بسیار دوست داشت. روزی خروسی را خرید و به خانه آورد. پدرش رحیم داد که به نظافت و پاکی خیلی توجّه داشت، به خاطر این که آن خروس محل را کثیف میکرد، به وی اعتراض نمود. او به پاس حرمت پدر، فوراً خروس را سر برید و گوشت آن را به پدرش تقدیم نمود.  



[1]. اشرفزاده، قاضی محمدنور، مصاحبه،23/9/1388 ش.

[2] . حسینی، سیدنوازعلی شاه، مصاحبه18/05/92 روستای سیدبار

[3]. بخشان، شفیع محمد، مصاحبه، روستای اورکی 1375 ه.ش 

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 خرداد 1393
ساعت 17:07 توسط سیدمحمد درتکیده| ارسال نظر(0) |
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران